امروز از اون روزاس
روزای سگی
روزایی که توش خلقم تنگه ، دلم گرفته ، عصبانیم ، برزخم ،برزخ .
گاهی احساس می کنم چقدر تنها و بی پناهم
سعی میکنم از آدمها توقع نداشته باشم .
تا آسوده باشم .
ولی گاهی ، حرفهاشون ، نگاه هاشون ، دلمو بدجوری یهویی میشکنه .
بدجوری می شکنه .
و اونوقته که چشمه ی اشکم سرریز بشه و صورتمو سیل ببره .
دلم مامانو میخاد . دلم بچگیمو میخاد . روزهای سادگیمو میخاد . دلم حتا حتا حتا همون روزهایی که همه خاهرم را دوست داشتن و من محبوب نبودم را میخاد .
دلم حتا روزهای مدرسه که دوست صمیمی و خوب نداشتم را میخاد .
دلم حتا اتاقمو میخاد . همون اتاقی که ممد جرثقیل از حیاطشون به اتاق ما سرک می کشید و ما هوار می کشیدیم را میخاد .
دلم میخاد با خاهرم از دست کمربند بابا توی توالت قایم شیم .
دلم میخاد غصه هام همونقدر کوچیک باشن . همونقدر محدود باشن .
دلم مامانمو میخاد که بگه رویا غصه نخور اگه خاله به تو شاباش نداد من خودم بهت میدم .
دلم میخاد مامانم بیاد و بگه من خودم هستم . به کسی نیاز نداری .
دلم مامانمو میخاد .
دلم این بی کسیو ، بلاتکلیفیو ، بدبختی و بدنامیو ، بی آبرویی و بی کامی را نمیخاد .
دلم بچگیمو میخاد .
دلم حتا اونروزو میخاد .
همون روز لعنتی مغازه ی احمد
نه فرداشو میخام
همونروز که بابام اومد و دست منو گرفت و از روی تخت بلندم کرد . دلم بچگیمو میخاد .
برچسب:
نویسنده: کوروش کاظمی