من واژه عشق را در احساسم به فرزندانم معنی می کنم ...
از جایی آغاز می کنم که دلم خاست از شرکت قبلی بروم .
ریشه هایم در خاک بود و ساقه هایم را باد میزد . گاهی باران ، گاهی صاعقه ، گاهی گردباد
درونم هم آشفته بود ، سرافکندگی داشتم . ارتقا پیدا نکرده بودم . رئیس نبودم . امیدی برای رئیس شدنم نبود . آن همکاره نابلدم رفت جایی و رییس شد . من مانده بودم . موهایم را سفید کرده بودم . چیزی نشده بودم . حقوقم نمی رسید . خسته بودم . دیده نمی شدم . آدمها مرا رنج می دادند .
در عرض یکماه رفتنم اکی شد . کاری پیدا کردم با حقوق بیشتر . سمت بهتر . راه دورتر .
دستی به ساقه هایم کشیدم . برگهای زرد را از بدنم تکاندم . خنده ام را درست کردم . با دلگرمی و حمایت های روحی سیپتو عازم کار بهروز شدم .
ریشه هایم اما ، در عمق فرو رفته بود . بخشی را برداشتم . بخشی جا ماند . نادیده گرفتمش . خودم را بغل کردم و رفتم .
برچسب:
نویسنده: کوروش کاظمی