شب یلدا
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 9:45
تنگ بلور من واژه عشق را در احساسم به فرزندانم معنی می کنم ... شب یلدا پارسال شب یلدا اولین سالی بود که مامان نداشتم مامان نداشتم که زنگ بزنه و مارو به خونه ش دعوت کنه این شد که من بابا را دعوت کردم که بیاد خونمون و اونم اومد ...اما امسال در تنگنای سخت مالی قرار گرفتم و روزها برام خیلی سخت داره میگذر...
ماهی
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 9:45
گفتم اگر جز انسان ، موجود دیگری بودی حتما " آهو" میشدی زیبا و رمنده و رها توی دشت می خرامیدی و از روی گلها می گذشتی... گلهای زرد و سرخ و ارغوانی و سفید را نادیده می انگاشتی... گفت اما تو اگر انسان نبودی " ماه " می شدی و ماهی ها به شوق افتادن تصویر چهره ات در آب صبح را به شب می رساندند اما نه ! صبر ک...
امروزهایم دیروزهایم فرداهایم
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 9:45
تنگ بلور من واژه عشق را در احساسم به فرزندانم معنی می کنم ... امروزهایم دیروزهایم روز بعدهایم از جایی آغاز می کنم که دلم خاست از شرکت قبلی بروم . ریشه هایم در خاک بود و ساقه هایم را باد میزد . گاهی باران ، گاهی صاعقه ، گاهی گردباد درونم هم آشفته بود ، سرافکندگی داشتم . ارتقا پیدا نکرده بودم . رئیس ن...
آمدن و رفتن سیپتو
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 9:45
تنگ بلور من واژه عشق را در احساسم به فرزندانم معنی می کنم ... آمدن و رفتن سیپتو شبیه یک رویای محال بود . آمد . به زندگیم رنگی داد . منرا به ورژن بهتری از خودم تبدیل کرد . تا آمدم به خودم بیایم رفت . بی خداحافظی . بی دلیل . در اوج رهایم کرد . هر چه نوشتم خاند اما جواب نداد اشکهایم را دید و خندیداز من...
مامان
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 9:45
تنگ بلور من واژه عشق را در احساسم به فرزندانم معنی می کنم ... مامان اگر بود حتما بهم زنگ میزد . شایدم میومد خونمون منو از زیر قرآن رد میکرد و برام آیته الکرسی میخوند . حتما از لای قرآنش بهم سر راهیی میداد . مامانم خیلی باسلیقه بود. حتما خیلی ذوق میکرد و پز منو به دوستاش میداد . شایدم به خاله معصوم م...
تله ی رها شدگی
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 9:45
من افتاده ام توی تله تله ی رها شدگی یک نوع طرحواره روانی یک چیزی که باعث میشود من همیشه دچار عشقهای یکطرفه و ناکام شوم . اما این بار فرق میکند باید یک رویای نوین از خاکسترهای قبلیش متولد شود مثل ققنوس پربکشد و هیچووقت دیگر گرفتار عشق ناکام نشود من از حالا همان خواهم بود که فقط به فکر رفاه و آسایش خو...
پرواز
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 9:45
تنگ بلور من واژه عشق را در احساسم به فرزندانم معنی می کنم ... پرواز داشتم راه میرفتم . یک نفر آمد و مسیر من را از مسیری که راحت و امن بود کج کرد . او مرا برد به مسیری که پرپیچ و خم و دشوار بود . در میانه ی راه مرا هل داد نه اینکه به سمت پاییین به سمت بالا هل دادو من به سمت آسمان بالا رفتم همچنان که ...
روزهایم بدون نوشتن
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 9:45
تنگ بلور من واژه عشق را در احساسم به فرزندانم معنی می کنم ... روزهایم بدون نوشتن راستش را بخواهید برای منی که عادت داشتم بنویسم خیلی سخت بود که ننویسم نه اینکه نخابم بنویسم . نمی توانستم . چشمه ی نوشتن در من خشک شده بود . تمام ذوقی که برایم مانده بود کور شده بود من بین آسمان و زمان رها شدم و دست و پ...
تعطیلات نوروز .
-
تاریخ: 1401/9/27 ساعت: 19:11
تعطیلات عید را در حالی شروع کردیم که روز قبلش به کیش رفته بودیم .کیش رفتیم . من و بلور و طلایی ما سه نفر . و طی 6 روزی که در کیش بودیم بهترین لحظات را سپری کردیم . در تمام روزهایمان کارن از طریق تماس ، پیام با ما بود . هر لحظه ، هر ساعت ، خودشم رفته بود شمال خونه ی مادرشینا . و کلی بعد از اینکه ما ب...
بچگیهایم کو
-
تاریخ: 1401/9/27 ساعت: 19:11
امروز از اون روزاس روزای سگی روزایی که توش خلقم تنگه ، دلم گرفته ، عصبانیم ، برزخم ،برزخ . گاهی احساس می کنم چقدر تنها و بی پناهم سعی میکنم از آدمها توقع نداشته باشم . تا آسوده باشم . ولی گاهی ، حرفهاشون ، نگاه هاشون ، دلمو بدجوری یهویی میشکنه . بدجوری می شکنه . و اونوقته که چشمه ی اشکم سرریز بشه و...
من از معمولی بودن متنفرم
-
تاریخ: 1401/9/27 ساعت: 19:11
من معمولی هستم یک آدم معمولی یک قیافه ی معمولی ، خانواده ی معمولی ضریب هوشی معمولی کار معمولی با خیلی چیزهای دیگر که همه شان معمولی است . من یک مادر هم هستم . کامل نیستم ، گاه غذا می پزم گاه نهگاه به تکالیف فرزندانم رسیدگی می کنم گاه نه گاه با آنها به پارک و طبیعت می رویم و گاه فقط توی خانه غر می زن...