من واژه عشق را در احساسم به فرزندانم معنی می کنم ...
داشتم راه میرفتم .
یک نفر آمد و مسیر من را از مسیری که راحت و امن بود کج کرد .
او مرا برد به مسیری که پرپیچ و خم و دشوار بود .
در میانه ی راه مرا هل داد
نه اینکه به سمت پاییین
به سمت بالا هل داد
و من به سمت آسمان بالا رفتم
همچنان که می رفتم دستم را دراز کردم که او هم با من بیاید
اما آنقدر همه جا تاریک شد که دیگر هیچ چیز ندیدم
جز یک راهی به سوی بالا
و منی که پرواز بلد نبودم
نه که بلد نباشم . کم بلد بودم .
فرصت زیادی نداشتم
یا باید یکهو و طی زمان کوتاه پروازم را قوی میکردم تا بتوانم به بالاتر بروم
یا باید سقوط میکردم
من اولی را انتخاب کردم
و الان در بین زمین و آسمان گیر افتاده ام
تنها ، ترسیده ، خسته
بالهایم درد میکنند . همراه ندارم .
و همه اش دارم فکر میکنم او که مرا رها کرد کجا رفت .
الان کجاست
با کیست
و چه میکند
برچسب:
نویسنده: کوروش کاظمی