من واژه عشق را در احساسم به فرزندانم معنی می کنم ...
راستش را بخواهید برای منی که عادت داشتم بنویسم خیلی سخت بود که ننویسم
نه اینکه نخابم بنویسم . نمی توانستم . چشمه ی نوشتن در من خشک شده بود . تمام ذوقی که برایم مانده بود کور شده بود
من بین آسمان و زمان رها شدم و دست و پا زدم . تا یاد گرفتم چطور بدون او پرواز کنم .
نه که دیگر دوستش نداشته باشم . نه . دوستش دارم .
اما شاید باورتان نشود . همینقدر که دوستش دارم و اشتیاقش در قلبم وجود دارد ، دلم نمیخاهد ببینمش
دلم نمیخاهد به او نزدیک شوم .
حضور شخص سوم عاشق دوست نداشتنی و نچسبی که دارم مانع می شود .
خوی انسانی و دل رئوفم شاید . شاید هم آنقدر او مرا از خود رنجاند تا به موفقیت رسید . توانست مرا از خود دور کند .
راستش را بخاهید من در بی کس مطلق دست و پا میزنم .
گاهی که به کمک نیاز دارم می فهمم هیچ کس را ندارم .
پدر ، برادر ، خاهر ، برای من فقط یک نام بوده و هستند . همیشه در سختی ها تنهایم .
یکسال و چند ماه پیش سر و کله اش پیدا شد . وقتی قلبم از درد دوری اویی که مرا بین آسمان و زمین رها کرده بود خون می ریخت .
او امن ، مهربان ، همپا ، نگران ، عاشق و دوست داشتنی است . او همان کیسی است که پریسا میخاست به روشی او را بهش برسانم .
نه که تلاش نکرده باشم . کردم . جواب نداد . پریسا را دوست نداشت .
پیش خودم میگفتم این چه کسی را دوست دارد . این ظاهر سرد و یخ و بی روح ، چه کسی را می تواند دوست داشته باشد .
چشمانش در نظر مث یک تکه یخ بود . رفتارش سرد بود . حرفهایش سردتر . صدایش از همه سردتر
من نمیدانستم که ممکن است در گوشه ی این کوه یخ جایی داشته باشم . فکر نمیکردم ممکن است توی سرش سودای من را داشته باشد .
اما داشت .
منرا دوست داشت
و در یک لحظه ی غافلگیرکننده به من پیشنهادش را داد . سنش را سنجیدم ، گفتم نه .
اما او گفت و گفت و گفت و گفت
تا در کنار من قرار گرفت .
او اکنون هست . دلش مرا میخاهد . نگرانم می شود . عاشقم است .
اما یک چیزی کار نمیکند . یک چیزی . یک غمی . یک حسرتی . یک آرزوی محالی
راستش را بخاهید دلم خیلی می گیرد . و خیلی خسته می شوم .
اما همه اش می گویم من می توانم . چون من باید مثل او قوی ، مغرور و نستوه باشم .
من می توانم .
به غرهایم توجه نکنید . من عاشق توانستن هست م.
برچسب:
نویسنده: کوروش کاظمی