من واژه عشق را در احساسم به فرزندانم معنی می کنم ...
شبیه یک رویای محال بود . آمد . به زندگیم رنگی داد . منرا به ورژن بهتری از خودم تبدیل کرد . تا آمدم به خودم بیایم رفت . بی خداحافظی . بی دلیل . در اوج رهایم کرد .
هر چه نوشتم خاند اما جواب نداد
اشکهایم را دید و خندید
از من عبور کرد
ترسید
رد شد
نگفت چرا
مرا تنها با همه ی آرزوها و رویاهای محالم در دشتی از تنهایی رها کرد.
من را جایی رها کرد که بیشتر از همیشه به تشویق و دلگرمی هایش نیاز داشتم
من داشتم مدیر میشدم در شرکتی تازه و عجیب و غریب و دور
دلم میخاست باعث افتخارش باشم .
ندید
رفت
نمیدانم کجاست . با کیست . چه میکند اما هر روز بارها و بارها لست سینش را چک میکنم . خنده هایم تلخ است و زندگیم عادی و تکراری
ورزش نمیکنم
و بزرگترین و سنگین ترین وزنه ای که بعد از رفتنش از روی زمین برداشتم خودم بودم . همین .
برچسب:
نویسنده: کوروش کاظمی